غزل معاصر

خرید بک لینک
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیستآه از این درد که جز مرگ منش درمان نیستاین همه رنج کشیدیم و نمی دانستیمکه بلاهای وصال تو کم از هجران نیستآنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگرانتظار مددی از کرم باران نیستبه وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفتآن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیستاین چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوستگر بگویم که تو در خون منی بهتان نیسترنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسیدعلّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیستصبر بر داغ دل سوخته باید چون شمعلایق صحبت بزم تو شدن آسان نیستتب و تاب غم عشقت دل دریا طلبدهر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست” سایه ” صد عمر در این قصه به سر رفت و غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: بگویم,خون,منی,بهتان,نیست, نویسنده: بازدید: 403 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:36

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریمآوار پریشانی است ، روی سوی چه بگریزیم؟هنگامه ی حیرانی است ، خود را به که بسپاریم؟تشویش هزار "آیا" ، وسواس هزار "امّا"کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریمدوران شکوه باغ از خاطرمان رفته استامروز که صف در صف خشکیده و بی باریمدردا که هدر دادیم آن ذات گرامی راتیغیم و نمی بریم ، ابریم و نمی باریمما خویش ندانستیم بیداریمان از خوابگفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریممن راه تو را بسته ، تو راه مرا بستهامید رهایی نیست وقتی همه دیواریمحسین منزوی نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵ توسط شهاب غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: گفتند,بیدارید؟,گفتیم,بیداریم, نویسنده: بازدید: 203 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:36

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان خودمپسر نوحم و قربانی طوفان خودمتک و تنها تر از آنم که به دادم برسندآنچنانم که شدم دست به دامان خودمموی تو ریخته بر شانه ی تو امّا منشانه ام ریخته بر موی پریشان خودماز بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیستمی روم سر بگذارم به بیابان خودمآسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر استاخوانم که رسیدم به زمستان خودمتو گرفتار خودت هستی و آزادی هاتمن گرفتار خودم هستم و زندان خودمشب میلاد من بی کس و کار است ولیباید امشب بروم شام غریبان خودمیاسر قنبرلونوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۳۹۵ توسط شهاب غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: گرفتار,خودم,هستم,زندان,خودم, نویسنده: بازدید: 242 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:36

چقدر ساده به هم ریختی روان مرابریده غصّه ی دل کندنت امان مراقبول کن که مخاطب پسند خواهد شدبه هر زبان بنویسند داستان مراگذشتی از من و شب های خالی از غزلمگرفته حسرت دستان تو جهان مراسریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیزشکسته در دل خود صورت جوان مرابه فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاهخدا گرفت به دست تو امتحان مرانه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیلبگیر خنجر و در دم بگیر جان مراتو را به حرمت عشقت قسم بیا برگردبیا و تلخ تر از این مکن دهان مراچه روزگار غریبی است بعد رفتن توبغل گرفته غمی کهنه آسمان مراتو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منیتمام کن غم و اندوه سالیان مراامید صباغ نونوشته شده در چهارشنبه غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: تمام,اندوه,سالیان,مرا, نویسنده: بازدید: 245 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:36

دلم نشانی رنج و سرم حوالی عیدشراب کهنه بیاور ، بهار تازه رسیدمن از کدام تبارم که اینچنین گنگم؟چو روزِ بی تو سیاه و چو شامِ با تو سپیدچه بود سهم من از روزگار بعد از تو؟غمی به وسعت دنیا و حیرتی جاویدخیال و خاطره ای محو ، زخمی اوهامیقین باکره ای ، دست خورده ی تردیددر آستانه ی عید از جهان چه می خواهم؟ میان هر چه ندارم همین بس است : امیدعیدتون مبارکنوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۵ توسط شهاب غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: شراب,کهنه,بیاور,بهار,تازه,رسید, نویسنده: بازدید: 208 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:36

گفت:« باید خبر خودت باشیتو بزرگی اگر خودت باشیکمی آرام تر برو شایدمقصد این سفر خودت باشیشاخه های تناوری داریمی توانی تبر خودت باشیآسمان، میهمان خانه ی توستلحظاتی که در خودت باشیخیره شو در خود خودت ای چشمباید از هر نظر خودت باشیتو نهانخانه ی خداوندیسعی کن بیشتر خودت باشیبی تکلّف بگویمت بایدساده و مختصر خودت باشی»حرف آخر به شعر خاتمه داد«جهد کن تا اثر خودت باشی»قربان ولیئینوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ توسط شهاب غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: خودت,باشی, نویسنده: بازدید: 181 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:36

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان داردچه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان داردبیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیمزبان بازی به حرف و صوت معنی را زیان داردچو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پرواکه جفت جان ما در باغ آتش آشیان داردالا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکسترخوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان داردزمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدمزهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان داردببین داس بلا ای دل مشو زین داستان غافلکه دست غارت باغ است و قصد ارغوان دارددرون ها شرحه شرحه است از دم و داغ جدایی هابیا از غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: زهی,این,عشق,عاشق, نویسنده: بازدید: 174 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:36

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن

آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن

درد دل تو را چه کسی گوش میکند ؟

ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن

دستت به گیسوان رهایش نمیرسد

از دوردستها به نگاهی بسنده کن

سرمستی صواب اگر کارساز نیست

گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن

اهل نظر نگاه به دنیا نمیکنند

تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

سجاد سامانی

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۶ توسط شهاب

غزل معاصر...

ما را در سایت غزل معاصر دنبال می‌کنید

برچسب: بسنده, نویسنده: بازدید: 231 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی